داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

اینو اقایی که نمایشگاه موتورسیکلت داشت تعریف کرد :

یه مردی میره در خانه یکی رو میزنه و میگه که من قبلا یک موتورسیکلت از در خانه شما دزدیده ام , و حالا میخوام که سفر حج برم و امدم که از شما حلالیت بطلبم و حلالم کنید و حاضرم که برای جبران ان ضرری که به شما وارد کرده ام یک دستگاه موتور نو براتون بخرم.

 

 زن به شوهرش میگه که حالا که این اقا پشیمان شده بهتره حلالش کنیم تا حالا که قصد سفر مکه دارد با خاطر اسوده حجش را بجا بیاره , اما شوهرش میگه این حتما خیلی پولداره که میخواد مکه بره بگذار طلبمون را ازش بگیریم ,

 

خلاصه از اون دزده می خوان که براشون یک موتور بخره , دزده هم قبول می کنه و همراه ان مرد میان پیش موتور فروش بعد ان مرد یک موتور ۱۲۵ تلاش انتخاب می کنه براش بنزین می ریزن توش و روشنش می کنند , مرد یه دوری باهاش می زنه , پسندش می کنه , حالا قراره که دزده پول اون را پرداخت کنه , اما قبلش میگه که , بهتره خودم هم یه دوری باهاش بزنم که اگه خوب بود یکی هم برای خودم بگیرم و جفتش را حساب کنم . بعد سوار موتور می شه یه دوری می زنه , اما دیگه بر نمی گرده !

حالا چندماهه که اون بابا داره قسط موتور دزده رو پرداخت می کنه.

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 6:49 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

شکارچی پرندگان باز هم خود را بر سر کشت زار به هیبت مترسکی درآورد تا با روش همیشگی اش گنجشک صید کند. دستانش را صلیب می کرد و کلاه لبه دارش را در یک دست می گرفت، هنگامی که گنجشکی روی سرش می نشست کلاهش را بر روی آن می گذاشت، با دست دیگر گنجشک را می گرفت و در کیسه ی بغلش می انداخت. هم چنان مشغول صید گنجشک ها به روش خودش بود که دو عابر شکارچی در حال بگو بخند از جاده ی کنار کشت زار عبور کردند. برای لحظه ای مترسک سر کشت زار را دیدند، برای یکی از آنها تنوع جالبی داشت این که در این غروب به مترسکی شلیک کند. پس این کار را کرد وگلوله به پیشانی مترسک خورد و افتاد. گنجشک ها تک تک از بغل او پرواز می کردند و عابرین بگو بخند به راه خود ادامه دادند.


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 6:48 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ،

ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﯾﻪ ﺳﺮﯼ ﺗﯿﻠﻪ ﻭﺩﺧﺘﺮﭼﻨﺪﺗﺎﯾﯽ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺩﺍﺷﺖ،

ﭘﺴر ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﯿﻠﻪ ﻫﺎﻣﻮ ﺑﻬﺖ ﻣﯿﺪﻡ وﺗﻮ هم ﻫﻤﻪ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ‌ﻫﺎﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻩ، ﺩﺧﺘﺮ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ ...

ﭘﺴﺮ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻭ زیباترین ﺗﯿﻠﻪ ﺭﻭ یواشکی برداشت و ﺑﻘﯿﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﺩﺍﺩ،

ﺍﻣﺎ: ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﻫﻤﻮﻥ ﺟﻮﺭﮐﻪ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ‌ﻫﺎ روﺑﻪ ﭘﺴﺮﮎ ﺩﺍﺩ.

اوﻥ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺧﻮﺍﺑﯿد و تمام شب خواب بازی با تیله های رنگارنگ رو دید...

اما: پسرﮐﻮﭼﻮﻟﻮ تمام شب نتوﻧﺴﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﻪ، ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ حتما ﺩﺧﺘﺮک ﻫﻢ ﯾﻪﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﺯ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ‌ﻫﺎﺷﻮ ﻗﺎﯾﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺑﻬﺶ ﻧﺪﺍﺩﻩ...

 

ﻋﺬﺍﺏ ﻣﺎﻝ ﻛﺴﯽ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻧﯿﺴﺖ...وﺁﺭﺍﻣﺶ از ان ﻛﺴانی ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺻﺎﺩقند...


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 6:47 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

یه روز یه استادی به دانشجو هاش میگه که فردا امتحان داریم. چهار تا از دانشجوها اصلا برای امتحان نخوندن و همش با هم بودن و برای خودشون شاد بودن. آخر شب با هم صحبت کردن که برای امتحان چی کار کنند که تصمیم گرفتند فردا صبح خودشونو سیاه کنند و لباسشونو پاره کنن و همین کارو کردن. به استاد گفتن:

 

استاد! ما رفته بودیم مهمونی بعد چرخ ماشینمون پنچر شد و مجبور شدیم تا خونه هلش بدیم! شب هم از خستگی نتونستیم درس بخونیم و مجبور شدیم ماشینو ببریم توی شب بدیم دست مکانیک تا درستش کنه و یک عالمه دنبال مکانیک گشتیم تا نصف شب یه مکانیک پیدا کردیم. استاد گفت: باشه و امتحانو پس فردا می گیرم و این امتحانو فقط شما میدین چون بچه ها امروز امتحانشونو میدن.

 

اونا هم رفتن و درس خوندن و پس فردا هم بدون استرس و با آمادگی کامل اومدن سر امتحان. استاد گفت برای این که تقلب نکنین هر کدومتون میرین توی یک کلاس جداگانه امتحان میدین. هر کی رفت سر یک کلاسی نشست . امتحان فقط دو تا سوال داشت!

 

نام و نام خانوادگی (0/25)

 

کدام یک از چرخ ها پنچر شد!!!؟ (19/75)


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 6:45 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

:مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی‌اش رسیده بود،کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد:

(تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم نه برای برادر زاده‌ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران)

اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند.پس تکلیف آن همه ثروت چه می‌شد؟؟؟

برادر زاده او تصمیم گرفت..آن را اینگونه تغییر دهد:

«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه! برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»

 

خواهر او که موافق نبود آن را اینگونه نقطه‌گذاری کرد :

«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم. نه برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.»

 

خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد وآن را به روش خودش نقطه‌گذاری کرد:

«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه. برای برادرزاده‌ام؟ هرگز. به خیاط. هیچ برای فقیران.»

 

پس از شنیدن این ماجرا فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند:

«تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم؟ نه. برای برادر زاده‌ام؟ هرگز. به خیاط؟ هیچ. برای فقیران.»

 

نكته اخلاقی:

به واقع زندگی نیز این چنین است‌:

او نسخه‌ای از هستی و زندگی به ما می‌دهد که درآن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید به روش خودمان آن را نقطه‌گذاری کنیم.

اززمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاریها دست ماست


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 6:44 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

عکاسی از دخترکی دستفروش ک زیرباران جوراب میفروخت عکسی گرفت…

 

آن عکس بهترین عکس سال شد…

عکاس بهترین عکاس سال شد و جایزه گرفت…

کتابی درمورد آن عکس نوشته شد… نویسنده اش بهترین نویسنده شد و جایزه ای گرفت…

از آن کتاب فیلمی ساخته شد…آن فیلم پر بیننده ترین فیلم شد…

تمام عوامل سازنده آن فیلم جوایزی گرفتند و تحسین شدند…

ولی آن کودک دستفروش هنوز دستفروشی میکند!!!!!


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 6:43 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

ی، هنوز اثری از آب دیده نمی‌شد.

 

مکان دیگری را برگزید و چاهی عمیق‌تر از دفعات دیگر حفر کرد اما این بار هم به آب نرسید. خسته و ناامید پس از حفر مجموع حدود پنجاه متر چاه، از کندن چاه منصرف شد.

 

مدتی بعد، مرد دیگری سراغ چاه اولی که مرد قبلی کنده بود رفت و به کندن چاه ادامه داد و در عمق پنجاه متری به آب رسید!


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 6:41 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سرکشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد:

 

- جرج ازخانه چه خبر ؟

 

- خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد .

 

- سگ بيچاره پس او مرد. چه چير باعث مرگ او شد ؟

 

- پرخوري قربان !

 

- پرخوري؟ مگه چه غذايي به او داديد که تا اين اندازه دوست داشت ؟

 

- گوشت اسب قربان و همين باعث مرگ او شد.

 

- اين همه گوشت اسب از کجا آورديد ؟

 

- همه اسب هاي پدرتان مردند قربان !

 

- چه گفتي؟ همه آنها مردند؟

 

- بله قربان همه آنها از کار زيادي مردند .

 

- براي چه اينقدر کار کردند؟

 

- براي اينکه آب بياورند قربان !

 

- گفتي آب؛ آب براي چه ؟

 

- براي انکه آتش را خاموش کنند قربان !

 

- کدام آتش را ؟

 

- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد .

 

- پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزي چه بود ؟

 

- فکرمي کنم که شعله شمع باعث اين کار شد قربان !

 

- گفتي شمع؟ کدام شمع ؟

 

- شمع هايي که براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان !

 

- مادرم هم مرد ؟

 

- بله قربان. زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان !

 

- کدام حادثه ؟

 

- حادثه مرگ پدرتان قربان !

 

- پدرم هم مرد ؟

 

- بله قربان مرد. بيچاره همين که آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت .

 

- کدام خبر را ؟

 

- خبرهاي بدي قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يک سنت تو اين دنيا ارزش نداريد. من جسارت کردم قربان خواستم خبرها را هرچه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 6:15 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.

 

سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت...

 

مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟

 

به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی...

 

مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 6:15 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

وقتی آنڪس ڪه دوستش داریم بیمار میشود،

میگوییم امتحان الهی است...

ولی هنگامی که شخصی ڪه دوستش نداریم بیمار می‌شود،

میگوییم عقوبت الهیست!!

 

وقتی آنڪس ڪه دوستش داریم دچار مصیبتی میشود،

میگوییم از بس ڪه خوب بود...

و هنگامی که شخصی ڪه دوستش نداریم، دچار مصیبت می‌شود،

میگوییم از بس ڪه ظالم بود!!

 

مراقب باشیم....!

 

قضا و قدر الهی را آن طور ڪه پسندمان هست تقسیم نڪنیم...!!

 

همه ما حامل عیوب زیادی هستیم و اگر لباسی از سوی خدا، ڪه نامش سِتْر (پوشش) است نبود، گردنهای ما از شدت خجالت خم میشد...

 

پس عیب جویی نڪنیم، در حالی ڪه عیوب زیادی چون خون در رگها در وجودمان جاریست!

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 6:13 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 19 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46685 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396